تبليغاتX
پسرون اهوازی
وبلاگی برای اهوازی ها و عاشقان اهواز
سلام به همه دوستای گل نتی

مبینم ۶ ماه رو تموم کرده و رفته توی ۷

الان دیگه رسمآ چهار دست و پا میره و اگه روی زمین بنشونیش ۵-۶ دقیقه بدون کمک میشینه!!

راستی اسممون هم از طرف ستاد ازدواج دانشجویی برای مشهد دراومده این جمعه که میاد زایر امام رضاییم اگه خدا بخواد

هنوز هم میگم دلم برای همه بچه هعای نتی که نمیرسم بهشون سر بزنم تنگ شده

به امید دیدار تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:38  توسط موخی  | 

دوباره سلام.

امروز روز اول ماه رمضانه.

خیلی بود خبری از خودم نداشتم.

دو هفته پیش داود اومد کرج پیشم‌. با هزار امید و آرزو...

از خیلی از علایقش زده بود برای اینکه بیاد کرج....

اما......

دست از پا درازتر برگشت...

ناامید و خسته...


مبین روز به روز داره بزرگتر میشه.

الان هم غلت میزنه و هم اگه دستاش رو بگیریم میشینه و راه میره.

فکر کنم تا سری بعدی که آپ کنم دندون هم داشته باشه راه هم بره.


دلم برای همه دوستای نتیم تنگ شده.

کاش میشد به همشون سر بزنم اما باور کنین وقت نمیکنم...

همتون رو دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:5  توسط موخی  | 

سلامی به گرمای آفتاب تابستان....

پسرم مبین روز اول اردیبهشت به دنیا اومد و من و مامانش رو به همراه باقی دوستان و اشنایان به میزان متنابهی خوشحال کرد...

انتخابا برگزار شد و کل مملکت رو در موجی از غم فرو برد...

تعداد کشته های اعتراضات رو هیچ کس به طور دقیق نمیدونه...

امتحانای دانشگاه تهران به شهریور افتاد...

همین دیگه...

اینم خبرایی که تو این مدت اتفاق افتاده بود...

البته به بزرگی خودتون تلگرافی بودن اخبار رو ببخشید...

دلم برای همتون تنگ شده...

مخصوصا داود عزیزم که خیلیه ندیدمش...

همتون رو دوست دارم. اما خانمم رو از همه بیشتر!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:6  توسط موخی  | 

سلام.

امروز رو با یه حس غریب دوباره شروع کردم.یه تنهایی مسخره که میخوام صد سال نباشه البته واسه من که عادت شد.

قرار بود ما هم یه آب و هوایی عوض کنیم اما نشد که نشد.برنامه هام جور نشد.تهران نتوستن برم.

آقا محسن هم که رفت سر خونه زندگیش که ما نتونستیم بریم کمکش.از بد شانسیه ما بود اما

خدا بخواد حتما یه سر باید برم کرج واسه دیدن رفیق قدیمیم(داداشم).

اینم میان ترم ما.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:6  توسط   | 

نه تو رو خدا  ۲/۳ سال دیگه میومدی دوست عزیز ما رو سر حال می آوردی آخه مرد با معرفت این

رسم دوستیه بعد ۴ سال .بابا دست مریضا.

مطلب ماله محرم بود خوب اینم عکس که ماله امساله. اگه خدا بخواد و حضرت امام حسین امسال

برای سال ۹ام علم رو نظر حضرت بود به پا ساختیم تا اینکه به ما هم نظر بشه و ما هم یکیشون باشیم.

اگه بگم امسال چه اتفاقاتی افتاد که خیلی هم جالب بود شاخ در میآرید.

از اول شروع میکنم.صبح عاشورا.

علم رو با خودمون داشتیم میبردیم که برسیم به هیئت مسجد  جواد الائمه  خیابان سقا خانه برسیم

که سر راه یه یگان جلومون رو گرفت و یارو پیاده شد و گفت که باید برگردید و نباید علم بیارید ما هم

که شوخی سرمون نمیشد برگشتیم.تو راه برگشتن یه خیابون فرعی رو پیچیدیم و اون هارو دور زددیم

و به راهمون ادامه دادیم   تا رسیدیم به دسته . اونجا  دوباره همون ماموره اومد و با من دعوا راه

انداخت که چرا علم رو آوردم من من حسابی خوردم  یارو رو.که اون از کوره در رفت و گفت که بریم

پاسگاه گفتم بریم داشت من رو میبر که دیدم  هیئت پشته سرم ایستادن میگن سید رو کجا میبرید

یارو تا اونا رو دید کپ کرد راستش خودم هم وقتی برگشتم دیدیم اون همه آمد رو خودمم ترسیدم گفتم آقا تا اینا تر و خشک رو نزدن بیا بریم پاسگاه.

شوخی کردم خوب یارو هم اینا رو که دید ما رو ول کرد ما هم موندیم کنار خیابون  تا هیئت حجازی اومد که اونا که 15 تا علم

داشتن البته همین طور اضافه میشدن پیوستیم و بسم الل...........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3:53  توسط   | 

می سوختم.داشتم میسوختم.وقتی چشمام رو باز می کردم هیچکی رو نمیدیدم.

سرم داشت میترکید. بیحال و بیجون یه گوشه اتاق تاریک و سردم اقتاده بودم پتو رو دور خودم انداخته

بودم و نا نداشتم داد بزنم و کمک بخوام.خیلی شب وحشتناکی بود.اما بازم زنده موندم.درسته

یه تب بود اما از اون تب هایی که آدم می خواد فکر کنه که این دمه آخری باید به کی وصیتشو بگه.

خوب من نگفتم چون یه تعداد کار تو این دنیا دارم که فکر کنم باید ۷۰/۸۰سال دیگه این دنیا ما رو تحمل

کنه.دوسش دارم.....

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 2:47  توسط   | 

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 5:12  توسط   | 

۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:

 

الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲

ب) توکیو : رجوع به سوال ۳

پ) پاریس : رجوع به سوال ۴

 

 

۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید؟!

 

الف) بله : رجوع به سوال ۴

ب) خیر : رجوع به سوال ۳

 

 

 

۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید؟!

 

 

الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴

ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵

پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶

 

 

 

۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید؟

 

 

الف) بله : رجوع به سوال ۵

ب) خیر : رجوع به سوال ۶

 

 

 

۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟

 

الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶

ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷

پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸

 

 

 

۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟

 

الف) بله : رجوع به سوال ۷

ب) خیر : رجوع به سوال ۸

 

 

 

 

۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟

 

 

الف) بله : رجوع به سوال ۹

ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰

 

 

 

۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟

 

الف) مرد : رجوع به سوال ۹

ب) زن : رجوع به سوال ۱۰

پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴

 

۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟

 

الف) بله : شخصیت نوع ۲

ب) خیر : شخصیت نوع ۱

 

۱۰) آیا به نظرخودتان فرد باهوشی هستید؟

 

 

الف) بله : شخصیت نوع ۲

ب) خیر : شخصیت نوع ۳

 

 

 

 

پاسخ تست:

 

 

شخصیت نوع یک؛

به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.

 

شخصیت نوع دو؛

کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.

 

شخصیت نوع سه؛

بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.

 

شخصیت نوع چهار؛

مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستید

  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 5:2  توسط   | 

انقدر خوش میگذره اینجا که نگو و اصلا نپرس..

من اینجام و خودم هستم و خودم.ای خدا الان فقط من و تو هستیم و یه کامپیوتر.

اهل خانواده رفتن خونه خاله جانم و من تنهام بابام هست اما کو بخار/گرفته خوابیده و من موندم و

شیرنی و تخمه و یه ۲۰۰گرم کشک که الان دارم میل میفرمایم.

خیلی خوش میگذره وقتی امشب رو پیشه همسرت باشی و بگید و بخندید.خلاصه شاد باشید.

خلاصه موضوع خیلی خوش میگذره.

الان بابام از اطاق آخری داد زد که صداش اینجا به زور میرسه گفت شام خوردی و من هم که دست پخت

بسیار خوبی دارم و شام رو یه چلو گوشت جانانه درست کرده بودم گفتم  بله.

اینم از شب یلدای ما.که فقط شنیدیم و روزی به چشم خودمون ندیدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:21  توسط   | 

با سلام به دوستان و طرفداران پسرون.

باز دوباره ما دوتا تونستیم با هم بعد از ۲ سال با یه کامپیوتر بیایم مطلب بنویسیم.(از اهواز)

خاطره ی سوپرایز کننده ای برای پسرون بود.

البته یادم رفت که بگم محسن دیروز اومد اهواز و فردا داره میره   به قول خودش با سر اومده با پا میره.

حالا که با هم نشستیم یاد ۱۴ شهریور ۸۳ افتادم که با هم نشسته بودیم و پسرون رو تو پرشین ساختیم...

الان که یاد اون روز میفتیم اشکمون در میاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:38  توسط موخی  | 

به نام خدا

با روزی بی استاد امروز رو شروع کردم.

روزی بدون عشق.بدون یار. بدون یه همدرد.بدون تو........

انگار نه انگار که ۳ ماه گذشته و من تنهام.

دنیا رو حاضرم بدم برای دوباره گفتن سلام از لبای تو.اون خنده هات.خوشکلیت.محبتت.دوست داشتنات.

من دیگه تنهام اینو محسن خوب میدون.شدم یه دیوونه اینو محست خوب میدونه.

من کاری با روزا نداشتم که اینجوری باید گیره غمهاش بیفتم.فکر کردنام همه رو نگران کرده.شبها رو بیدار

میمونم تا صبح به خاطراتم فکر میکنم به دوست داشتنام به عشق ورزیدنام.اما آه دوری باز هم دوری...

آه پیش از آنکه در اشک غرق شوم چیزی بگو.........چیزی بگو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:35  توسط پسرون  | 

زیاد بود برید ادامه مطلب بخونیدش.خوش باشید...........

البته مال خودم رو گذاشتم بخونید.

متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛

دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:54  توسط پسرون  | 

یه شب به یاد موندنی

یه شب تاریخ عوض کن

پر شور پر از شادی

و دیگر جای شما خالی.

همه چیز دست به دست هم داده بود تا اون شب زیبا رو به باغی از ستاره ها مبدل کنه جایی که فکر کنم محسن روی زمینش راه نمیرفت .خوشحالی هممون اونقدر زیاد بود که یادمون رفته قراره چه اتفاق بزرگی بیفته.یادو خاطره ها جای خودشون رو به شادی و سرور داد و صداها همه و همه برای رفتن محسن و خانومشون به سوی خوشبختی صلوات میدادن.خیلی زیبا بود آن شب بیاد ماندنی شبی تکرار نشدنی البته اگه محسن سرش نجنبه شوخی کردم محسنمون مال این حرفا نیست اما خوب خوب خانومی گیرش اومد ماشال...گل از اونایی که فقط بهشت داره.

حالا توی یکی از شبهای مهری که تنهام فقط چه چیز رو دلم مونده بود اونم این بود که یه احوال پرسی اساسی با داداشمون داشته باسیم واسه همین طی تماس تلفنی که داشتیم که بماند چی گفته شد خیلی حرفا زدیم بیشتر خاطره بود و از این صوبتا.خوب من زیاد عکس نگرفتم از عروسی اما این رو با اجازه صاحب عکس برای شما گذاشتم تا به امید خوشحالی هممون و رسیدن الباقی عاشقا به عشقشون به زیبایی این دو دوست عزیز عاشقمون.

 

خوب خودم (داود)داخل عکس ها نیستم خوب هر عکسی یه عکاس میخواد 

خوب این مطلب هم تموم شد به امید اینکه همه عشقا به عشقشون برسند.بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 4:19  توسط پسرون  | 

سلام به همه بر و بچس نت

این دفعه اومدم تا خبرتون کنم که عروسیمه.

روز عید فطر عروسیه تو تالار ترن اهواز.

خوشحالم بد رقم....

خودم هم باورم نمیشه که دارم عروسی میکنم!!!

پس اگه خیلی از عروسی من متعجب شدید بدونید خودم از شما بدترم!!!!

تا بعد از عروسی!

چون حالا حالا ها کار زیاد رو سرم ریخته!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:23  توسط موخی  | 

پدرم اين جوري بود وقتي من :
 
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
 
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
 
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز
با حالا كاملاً فرق داشت.
 
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه ....
ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
 
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
 
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
 
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم
همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
 
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
 
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي زیادی درباره اين
موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
 
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين
موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
 
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟
چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
 
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم
باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي
چيزها مي شد ازش ياد گرفت !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:9  توسط پسرون  | 

همیشه وقتی میبینم کنارمی با من هستی و به یادمی خاطرهامو پاک میکنم

به یاد اون روزا گریه می کنم به دوریت نگاه می کنم و

 به اون روزای خوش می خندم و همیشه وقتی داریم با هم تلفنی احوال پرسی می کنیم

 اون روزا رو به یاد میارم چه حس خوبی وقتی که منو تو کنار همیمم.حیف نیسیم.............

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم یه نمای جالب از نارین قلعه و خودم

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

و اینم از جشن تولدم تو خونه دانشجویی البته بعد از ۳ربع ساعت رقصیدن

 

خوش باشید......................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط پسرون  | 

سلام.واسه  ترم تابستونه گرفتن دیگه انقد به آب آآآآآآآآآآآآآآآآآتیششششش نزده بودم.

یکلام ختم کلام hote  hote.

اجب رسمیه  رسمه روزگار میریم به میبد برای نصف کویر

ودیگر هیچ.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:44  توسط پسرون  | 

یه سورپریز دارم برای بچه های اهواز

اومدم اهواز!!!

اما دیر اومدم نت...

چون شنبه دارم برمیگردیم تبریز!

فقط اومدم که بگم هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:22  توسط موخی  | 

و روزهایی که باس میومدن و اوومدن.

اجب روزی رو داشتم من؛یعنی اینجانب که دارم مین ویسم.

فقط خواستم اومدم زندگی مجانی مجازی یه فاز اسمی بدم به بروبچ

همین و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:54  توسط پسرون  | 

والا خیلی دلم میخواد بیشتر بیام تو دنیای مجازی.

اما به خدا وقت نمیکنم.

کار...

درس...

دانشگاه...

زندگی متاهلی...

دیگه وقتی برای دنیای مجازی برام نمیذاره.

اگه خدا بخواد دارم جمعخه میرم تبریز و با هم برمیگردیم کرج.

یه هفته ای قراره با هم باشیم و باز...

دوری....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط موخی  | 

اکنون ما شده ایم و در کنار یکدیگر روزگار میگذرانیم

با شادی و خوشی

بالاتر از حد تصور

دوستش دارم

دوستم دارد

تا اخرین لحظه زندگی

تا ابد

تا خدا...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط موخی  | 

فرصتی واسه دیدنت می خوام اخه بدون تو من هیچی نیستم

صدای پات هنوز تو گوشمه                               حرفات همش با یادمه

قلبم رو دادم دستت بزاری کنارت        واسه شوخیات میمیرم که پا میزاری رو قلبم فقط واسه خنده

وقتی کنارمی چه خوبه                     اما وقتی دوری دلم واست یه ذرست

تنهایی عادت ما عاشقاست              واسه شما خندیدن به ما بهترین کار دنیاست

حالا دیگه باید آروم بخوابم که صدایی نشنوم

واسه دیدنت توی خوابم یه عمر انتظار کشید

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:4  توسط پسرون  | 

آخر همه این زندگی که ما پسرا داریم به یه جایی ختم میشه

که این رو همه می دونن.همیشه یه نفر هست که ما پسرا رو از هم جدا میکنه

که مسلما یه دختره که این دوستی رو تمام میکنه

حالا جریان محسن ماست که دیگه رفت پی عشق خودش البته من که خودم هنوز نباوریدم

از طرف من تبریک و صد تبریک به تو محسن جان

یادم میاد شبی رو که تا صبح بیدار موندیم که با افتخار تونستیم پسرون رو با یه او درست کنیم

و آپ اون از کرج/مشهد/و مکه و مدینه و به نظرم اگه رفتید ماه عسل اروپا که دیگه خودتون باید قدم رنجه بفرمایید.

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  روزگار هاهاهاهاهاهاهااهاهاها

باید داد زد که ازدواج خوبه اما فقط واسه دخترا نه واسه ما پسرا

اینم مبارک ما بود دیگه محسن بد نبود نه غلام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:25  توسط پسرون  | 

دارم دوباره میرم پیشش.

اینبار برای خرید عقد و با مادر محترم!!!!

دوباره میام این دفعه شاید از اونجا شاید هم دوباره از کرج...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:14  توسط موخی  | 

.....

نامزدی......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:17  توسط موخی  | 

نمیدونم از چی شکایت کنم.
دارم از فرط دوریش دق میکنم.
خدایا التماست میکنم که ما دو تا رو هر چه زودتر به هم برسون که دیگه نمیکشم...
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:45  توسط موخی  | 

بازم سلام.
نمیدونید این مدت چقدر دلتنگم.
دلتنگ برای کسی که همه زندگیمه.
نمیدونید وقتی ادم عزیزترین کس زندگیش رو یک ماه نبینه چه دردیه.
بدبختی اینه که حداقل تا یک ماه دیگه هم امید به دیدنش ندارم.
یکی بیاد یه راه پیش پام بذاره....
 
 
 
دوستش دارم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:36  توسط موخی  | 

دوباره سلام اونم بعد از مدتها.

اون اتفاقاتی که توی پست قبلی گفتم تقریبا خوب پیش رفت و برای همین الان خیلی شارژم.

ایشالا همه هم همینطوری شارژ باشن.

تنها ایراد اینه که ازش دورم که اینم اگه خدا بخواد بزودی حل میشه.

دعام کنید.

پیوست بیربط: پدربزرگ یکی از بهترین دوستام یه هفته است رفته تو کما٬ براش دعا کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:37  توسط موخی  | 

یه اتفاقات خوب و جالبی داره برام میفته.

اما فعلا نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم.

ایشالا به وقتش همه چیز رو میفهمین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:23  توسط موخی  | 

بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:2  توسط پسرون  |