|
|
|
|
|
امروز وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی چشمام رو مالیدم احساس کردم یه لحظه رو به روم وایسادی با اینکه به خودم می گم که تو فراموشش کردی..اما هنوز حس می کنم که تو توی زندگیم جریان داری توی خونم ...توی قلبم.. اما بازم می ترسم.. بازم هر چی که اتفاق افتاد.. از اطرافیانم می ترسم.. از دوباره ناراحتی رو دیدن می ترسم.. شاید من قدرت رو به رو شدن رو هیچ وقت نداشتم.. شاید.. واسه همین باید تا آخر عمر با گناه زندگی کنم.. با گناه یک لحظه دل سپردن.. لحظه ای که سالهاست خواب رو از من گرفته.. کاش فقط خواب رو می گرفت..فقط خواب رو..
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:56 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و عیدتون مبارک ببخشید که یه نمه دیر اومدم برا تبریک عید... آخه جاتون خالی عید مهمون داشتم و نمیتونستم بیام نت.. اینترنت خونه هم هنوز طلسمه و هیچگونه دسترسی به نت ندارم !!! دعا کنید نتم وصل بشه تا بتونم بیشتر بیام نت!!! بای تا های |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:33 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای گلم. دلم برای همه تون تنگ شده.. خدا میدونه وقت نت اومدن ندارم. صبح تا شب تو داروخانه دارم جون میکنم برای یه لقمه نون. وقتی برای نت ندارم به خدا...!!! داودم که همش دانشگاه مغازه خونه هست. اونم نمیاد نت. دعا کنین نت خونه ام دوباره درست بشه که بتونم دوباره بیشتر بیام نت. پ.ن : راستی همون دفعات کمی هم که میام نت بیشتر تو فیسبوکم. اگه دوست دارین بیاین اونجا. اونجا بیشتر بهتون سر میزنم تا اینجا!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:16 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
-يادمون باشه که؛ خدا هميشه هست. -يادمون باشه که؛ کسي که زير سايه ديگري راه ميره، خودش سايهاي نداره. -يادمون باشه که؛ هر روز بايد تمرين کرد دل کندن از زندگي را. -يادمون باشه که؛ زخم نيست آنچه که درد دارد، عفونته. -يادمون باشه که؛ در حرکت هميشه افقهاي تازه هست. -يادمون باشه که؛ دست به کاري نزنيم که نتوانيم آن را براي ديگران تعريف کنيم. -يادمون باشه که؛ اونايي که دوستشون داريم ميتونند دوستمون نداشته باشند. -يادمون باشه که؛ حرفهاي کهنه از دل کهنه مياد، پس دلي نو بخريم. -يادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمهاي ميبره براي پنهان شدن، نه آزادي. -يادمون باشه که؛ باورهامون شايد دروغ باشند. -يادمون باشه که؛ لبخندمان را در آيينه جا نگذاريم. -يادمون باشه که؛ آروزهاي انجام نيافته دست زندگي رو گرفتن و اونو راه ميبرند. -يادمون باشه که؛ محبت به ديگران براي نمايش گذاشتن مهر خودمون نباشه. -يادمون باشه که؛ آدمها همه ارزشمندند و همه ميتونند مهربون و دلسوز باشند. -يادمون باشه که؛ تنهايي ما در مقايسه با تنهايي خورشيد خيلي کمه. -يادمون باشه که؛ دو رنگي رو با کمتر از صداقت نديم. -يادمون باشه که؛ دلخوشيها هيچ کدوم ماندگار نيستند. -يادمون باشه که؛ تا وقتي اوضاع بدتر نشده! يعني همه چيز روبراهه. - يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظهها. -يادمون باشه که؛ آرامش جايي فراتر از ما نيست. -يادمون باشه که؛ من تنها نيستم، ما يک جمعيتايم که تنهاييم. -يادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگيريم و از آسمان درس پاک زيستن. -يادمون باشه که؛ براي آموختن و درس دادن به دنيا آمديم، نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان. -يادمون باشه که؛ براي پاسخ دادن به احمق، بايد احمق بود! -يادمون باشه که؛ لازمه گاهي با خودمون روراستتر از اين باشيم که هستيم. -يادمون باشه که؛ قبلا چيزهايي برامون مهم بودند که حالا ديگه مهم نيستند. -يادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود. -يادمون باشه که؛ نيازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشستهايم. -يادمون باشه که؛ ما از اين به بعد هستيم، نه تا به حال. -يادمون باشه که؛ غيرقابل تحمل وجود ندارد. -يادمون باشه که؛ با يک نگاه هم ممکنه بشکنند دلهاي نازک. -يادمون باشه که؛ به جز خاطرهاي هيچ نميماند. -يادمون باشه که؛ وظيفه من اينه «حمل باري که خودم هستم تا آخر راه». -يادمون باشه که؛ منتظر تنها يک جرقه است، انبار مهمات. -يادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهي برميگرده،گاهي نه. -يادمون باشه که؛ در هر يقيني ميتوان شک کرد و اين تکاپوي خرد است. -يادمون باشه که؛ هميشه چند قدم آخره که سختترين قسمت راهه. -يادمون باشه که؛ اميد، خوشبختانه از دست دادني نيست. -يادمون باشه که؛ به جستجوي راه باشيم نه همراه. -يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظهها. -يادمون باشه که؛ کلا نااميد نميشي اگه تمام اميدت را به چيزي نبسته باشي. -يادمون باشه که؛ خوبي اوني رو که نداريم اينه که نگران از دست دادنش نيستيم. -يادمون باشه که؛ در خستهترين ثانيه عمر، رمقي براي انجام کارهاي کوچک هست. -يادمون باشه که؛ وقتي از دست دادن عادت ميشه بدست آوردن، ديگه آرزو نيست. -يادمون باشه که؛ اونايي رو که گوشه آسايشگاهها غريباند و تنها، از ياد نبريم. -يادمون باشه که؛ گاهي بايد براي راحتي خيالِ ديگران خودمون رو خوشحال نشون بديم. -يادمون باشه که؛ سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست. -يادمون باشه که؛ قولي را که به کسي ميديم عمل کنيم. -يادمون باشه که؛ دوست بداريم بيانتظار پاسخي از طرف ديگران. -يادمون باشه که؛ مهرباني صفت بارز عشاق خداست پس از اينکار ابايي نکنيم. -يادمون باشه که؛ اين دعا هميشه ورد زبونمون باشه «خدايا هيچوقت ما رو به حال خودمون رها نکن».
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:34 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید راست باشه که زندگی هرکی یه جوری رقم می خوره که در راه چند باری سرش به سنگ بخوره... همه این حس رو تجربه کردن و می دونم که با وجود این قضیه بازم از پیشرفت خودشون عقب نیفتادن... توی زندگی همه ما یه سری از آدما هستن که تاثیر میزارن البته بعضی هاشون زیادتر... واسه همینه که بودن کنار هم با وجود اون بعضی های بیشتر یه مقدار سختر میشه همیشه.. خلاصه موضوع که هر وقت خواستی توی زندگیت به کسی دل ببندی سعی کن که از اون آدم های که گفتم دور بمونی.. چطور می تونید اونارو تشخیص بدین: 1 - این افراد قابل اعتماد شما هستن 2 - همیشه کار شما پیش اینها گیر می افتد 3 - نسبت به شما احساس مسئولیت می کند 4 - تمام توجه انها به کار دیگران است و بس(پس زندگی خودتون چی) 5 - هر چه بلا و اتفاق البته به دید خودشان سرشان آمده رو شما خواهان تلافی هستند.. 6 - گذر عمر را فقط در سرک کشیدن در کار شما و ... می بینند(مثل فیلم سینمایی که بتونن روش اثر بزارن) 7 - به قول معروف با پنبه سر شما رو گوش تا گوش میبرند(حرفه ای هستن مثل انگلیسی ها) 8- پس از پایان عملیات شوم نامردی به شما و زدن خنجر به چشم و قلب شما به کمال احترام از تمام گناهان خود را بخشانیده و خواهان اشد مجازات برای شما هستند.... و خیلی های دیگه که میشه ازهمین چنتا نمونه گفته شده فهمیدشون با تشکر از وقتی که گذاشتین... داود امام
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 19:30 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه “دسته گل پیرمرد”
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او،چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد. داستان کوتاه “مداد سفید” همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…هیچ کسی به او کار نمی داد…همه می گفتند: “تو به هیچ دردی نمی خوری” …یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد. داستان کوتاه “فرق عشق با ادواج” شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی… شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین…! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی… شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…! و این است فرق عشق و ازدواج … |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 15:34 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’ پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 6:17 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟! پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:44 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. .... ای کاش این کار رو کرده بودم ................." |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:45 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم . روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت … همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 4:0 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز یه جوونی سرش رو می چسبونه به شیشه آرایشگاه و از آرایشگر می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟ آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 2 ساعت دیگه و جوون می ره. چند روز بعد دوباره جوونه می آد و سرش رو می چسبونه به شیشه می گه و می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟ دوباره آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 3 ساعت دیگه و جوون بازم می ره. دفعه بعد که جوونه میاد و این سوال رو می پرسه ، آرایشگره از یکی از دوستانش به نام Bill می خواد که بره دنبال طرف ببینه این آدم کجا می ره؟ ماجرا چیه که هر دفعه می پرسه کی نوبتش می شه اما می ره و دیگه نمی آد ؟! Bill می ره و بعد از مدتی در حالی که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر می گرده. آرایشگر ازش می پرسه : خوب چی شد؟ کجا رفت؟ Bill جواب می ده: رفت خونه تو !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:59 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:12 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
بله ما هم تونستیم پس از سالهای طویل اینترنت نامحدود بیگیریم که دیگه نیاز نداشته باشم
با موبایل وبلاگ رو آپ کنیم خدا رو شکر امروز وصلش کردم نمی دونم باید چیکار کنم... خوب شما هم برید به کارهاتون برسید بگذارین ما هم به دانلودمون برسیم...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 16:26 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این فیسبوک داره منو از زندگی میندازه!! لامصب چقدر اعتیاد آوره این بشر! والا من هم اورکات بودم هم گزگ هم کلوب هم ۳۶۰ اما خدایی هیچکدوم نصف فیس بوک هم اعتیاد نداشتن!!! نمیدونم چی داره که آدم رو اینجوری میکشه سمت خودش! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:30 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاملیکم..
زود اومدم زود هم میرم... و.....به قول بهترین خوش گذران های تاریخ... دنیای جوونی که فقط توی عشق و تفریح و نفس عمیق کشیدن کناره ساحل وقتی دو یا سه تا از بهترین دوستات دارن مخ دخترهای در حال گذر رو میزنن و تو وقتی عینک آفتابیت رو زدی به چشم و داری به کوری آفتاب بش نگاه می کنی چقدر خوبه..تازه اگه که بشه اونقدر شب با بچه ها قلیون بکشی که نفست دیگه بالا نیاد تا صبح هم بزن برق رو برپا کرده باشی.. گیج و ویج بری سمت تخت که آخره سر صبح که از خواب بیدار میشی میبینی از کناره ساحل سر درآوردی.. خلاصه می پرین با دوستان سواره ماشین می شین میرین یه چرخی میزننین... دوباره واسه تکرارش برای فردا دنبال برنامه جدید واسه سوژه و سرکار گذاشتن رفیقات می گردی.. همه این روزا می گذره تا می رسه به شب امتحان... دوباره هه بروبچ دوره هم جمع می شیم و همون قلیون و خنده و مسخره بازی و بحث سره چگونگی عملی کردن برنامه شوم تقلبی... آخرشم که انقدر قهوه می خوریم که معده گیرینپاچ می کنه باس همش تو صف خلا(دشویی) با تک تک رفیقات دعا راه بندازی.. اینو به دخترایی می گم که فکر می کنن پسر ها بت های عشقن و اونها خانه دار این آقا بته هستن... بخدا که اگه امشب تمام بشه بخداوندیه خدا فردا بعد از ناهار من ظرف هارو می شورم... اینو به کسی قول میدم که ۴ ساله داره هر روز از من قول میگیره... حالا خودمونیم امشب کایانپارس رو ریختیم بهم و بعدش از زیتون سر درآوردیم اگه آقای رئیس جمهو... خوب...نبودن که ما شبها برنامه خونه نداشتیم...چراغ بنزین رو شن شد...اه ه ه ه ه ه ه خلاصه عمر خوش باشید که آخر سر باید واسه هر چیزی تو خونه منت زنت رو بکشی... حتی دیدن ننه و بابات......... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:29 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمهای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را میکشید. دخترک هر بار که پیرمرد را میدید، شدت علاقه وی را به خویش درمییافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت. چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامهای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 19:59 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستای گلم..
بالاخره طلسم فیسبوکم شکست و اومدم به دنیای کتابها! خوشحال میشم ببینمتون اونجا! هر کی هست نظر بذاره که پروفایلم رو براش بذارم. آخه نمیخوام غریبه ها پروفایلم رو داشته باشم.. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 20:48 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
کار تو داروخانه وقت سر خاروندن برام نمیذاره.. وایمکسم بالاخره طلسمش شکست و وصل شد.. ایشالا تو کتابرخ(!!!) میبینمتون!! دوستون دارم هوار تا...!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 13:25 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! "روستازاده پیر در جواب گفت: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" و همسایه ها با تعجب گفتند: "خب معلومه که این بد شانسیه!" هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: " از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: "عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت: " از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: "خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!" چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند: "عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! " و کشاورز پیر گفت: " از کجا می دانید که ...؟" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:44 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای گلم..
بعد از مدتها اومدم آپ!! پنجشنبه تولد گلپسرم بود.. تولد دو سالگی. با مامانش رفتیم عکاسی عکس گرفتیم و یه جشن کاملا خصوصی سه تایی هم براش گرفتیم. جاتون حساببی خالی.. ایشالا جشن تولد بچه هاتون!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:32 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند زن : یواش تر برو, من می ترسم مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی مرد : منو محکم بگیر زن : خوب حالا میشه یواش تر بری مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت دمی می آید و باز دمی میرود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:51 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم جان گفت نسیه نمی دهد مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت: اینجاست " لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر." لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن " مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد لوئیز خداحافظی کرد و رفت. فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است ..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 19:6 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 18:34 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی این داستانو خوندم خیلی خیلی احساسم یه مادرم بیشتر شد... تقدیم به همه مادران: داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یکدفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکردو میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند وگفت: بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد وبه در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناسرا روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من واردمدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود ودیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلفمیخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت.وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمینمعاش کنم. قبول نکردو گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم."و این ششمین دروغی بود که به من گفت.درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی بهمن روی کرده است.در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با منزندگی کند.امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من بهخوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و درکنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزمشهری فاصله بود.همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتادهاست.وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود کههمهء اعضاء درون را میسوزاند.سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم.اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمدو گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگی شان از نعمت وجود مادربرخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:42 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است..!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:0 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه میکردند… بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین میکردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی میکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینیهایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 18:51 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو بدنم دیگه محاله
با تو خوندنم دیگه یه خیاله با صدای تو زندگی کردن با نفس تو آروم شدن با گریه های تو گریه کردن با بوسیدن دست تو با بوسیدن روی تو با شیرینیه نگاه تو با نگاه کردن به چشمات خوابیدن.. محاله...............
داستان ما رو اگه می خواین بشنوین باید ۴سال گوش برای شنیدن داشته باشید باید احساسش کنید که اونم فقط با یه بار گفتن درکت می کنم کافیه لذت بودنش رو درک کنید که واقعا نبودش آدم رو کاملا تهی می کنه داستان ما داستان احساس کردن دو چیزه متفاوته روزای آبی با صد صدای مختلف صد حرف شدن حرف های ما وقتی به هم میرسید دیگه اونی نبود گه گفته بودیم کاش وقتی می گفتم/ که کاش تو نبودی/ کاش نبودی خدا بداد ما برسه وقتی تنهاییم خدا بداد ما برسه شاید دیگه وقتی نمونده باشه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 20:12 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد ! شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید : ” این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید !؟ ” |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 15:24 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟ آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟ حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ آوا، آرزوی تو برآورده میشه. آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود . صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 1:34 توسط davood_emam
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 3:41 توسط davood_emam
|
|
||